از اين پس گـُــــــــوبـــاره را در اينجا بخوانيد.
¤ ۸:٤۳ ب.ظ ابراهيم هرندى
دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥
پيـرامون زبان فارسـی
۹. نظـم و نثـر
قالب زبان شعر فارسی تا پيش از پيدايش شعر نيمايی، نظم بود. اهميت شعر در فرهنگ فارسی سبب شده است که نثر در زبان فارسی در واکنش به نظم تعريف شود. چنين است که مراد از نثر، نوشته ای ست که نيازی به وزن و قافيه و رديف ندارد. اين چگونگی، پيش پندارهای چندی را با خود آورده است که پايانداد ِ آنها سبب شده است که نثر فارسی کنونی، رسانه ای ناکارآمد برای ترابری و واسپاری مفاهيم و گفتمانهای زبانی به ديگران و به ديگر زمان ها باشد. يکی از دلايل اين که ما امروز اين همه نوشته بی معنی داريم همين است. نثربی هنجار، بازتاب نظم فارسی بر نثر اين زبان است.
¤ ۱:٥٢ ب.ظ ابراهيم هرندى
سهشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥
نبضِ طبيعت با پرِ پروانه می زد
آسمان آسوده و آبی
هوا خوش
آفتاب و آب
در هم بر هم و روشن
چراغِ زندگی می سوخت
ـ "بايد لحظههايی را
برای روزهای ابریِ نمناك
بردارم
برای خواب های سردِ بی رويا"
صدا می گفت.
- "بايد خوشهای ارديبهشت
از خاك بردارم."
حبابِ نازكِ شادی
كدر می شد
صدای يادِ فردا بود
- تُف بر تو
گرازِ آز و انبازی
و در من چيزی از خوابِ لجن
از طرحِ روياهای شيرينِ تو می گويد
- ببين!
روزی چنين شيرين
چگونه پيشِ تو از سكه می افتد!!
سكوتِ سبزِ بی پيرايه
می پژمرد
تكان می خورد
آب
از
آب
شورِ شعر می افسرد
و خشمی خشك
در من شعله می افروخت
چراغِ زندگي می سوخت
¤ ٧:۱٦ ب.ظ ابراهيم هرندى
یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥
نـگـرش ِ ايـرانی
6. بيـــداد
¤ ۱٢:۱٧ ق.ظ ابراهيم هرندى
جمعه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥
ارونيزم بومی!
زير دامان تو پنهان چيست اى نازك بدن
نقش سُم آهوى چين است يا برگِ خُتن
(ابوالعلا گنجوى)
بزيرِ دامن ِ آن شوخ ديدم
دو انگشت از يد قدرت شده خم
(لاله)
كف پاى بلورينت، اگر دست دعا گردد
ز محرابِ خّم رانت، چه حاجتها روا گردد!
(مجمر اصفهانى)
کمر از کوه برون آيد و اين لُعبت ِ شوخ
عجبم کاين همه کوه از کمر آورده برون
(صبوحی)
يک نگاه ِ سير، سيرم می کند
چشم کورم کار ِ ...رم می کند
(رعدی آذرخشی)
اى شوخ، رُخت ز لاله محبوبتر است
هر عضو ز اعضاى دگر خوبتر است
گر كاسه ى سر نداردت موى چه غم
بى موى چو كاسه بود، مرغوبتر است
و يا شاعرى كه همسرش بينى نداشته است، اين چنين گفته است:
بينى اگر نمانده برآن چهره، عيب نيست
منبر درون ِ كعبه نمى دارد احتياج
اما از همه زيباتر اين بيت است كه شاعر درباره دلبر آبله روى خود سروده است.
يار من بسكه نازك است تـنش
مانـده جـاى نـگاه بربـدنـش
¤ ۱٢:٠۱ ق.ظ ابراهيم هرندى
چهارشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥
دُعــا
باشد که عشق در تو بروید بهار وار
باشد که راه,
کوچه دهد گامهات را
باشد که شادمانی
از دور, روبروی تو آغوش واکند
باشد نسیم پشت سرت نرم
خورشید عشق کٌنج دلت گرم
باشد که باغ هر هیجان در تو گل کند
¤ ۱٢:۱۸ ق.ظ ابراهيم هرندى
یکشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥
هفت آينـــد
هفت آيند، روايت هفت نکته روزمره است که به ذهن من آمده است. اين ذهن آيندها هيچ پيوند منطقی با همديگر ندارد.
¤ ۱٠:٤٦ ب.ظ ابراهيم هرندى
دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥
تا جنون فاصله ای نيست از اينجا که منم.
( مهدی اخوان )
نگرانی۱، پديده ای طبيعی و سودمند است. سودمند؟ بله، سودمند. برآيندی هشدار دهنده، تا انسان هرجا که به مرگ نزديک می شود، چاره ای جويد و راه گريزی بيابد. قانون خيز و گريز و خيز و ستيز يادتان هست؟ گفتم که هرجا که انسان با مرگ رويارو می شود، طبيعت او را بی درنگ وادار به گزُيدن يکی از آن رفتارهای ژنتيک می کند؛ يا برمی خيزد و می گريزد و يا با خطر می ستيزد. نگرانی، کليد اين دو گزينه برآيشی ست. نگرانی، زنگ خطر ِ طبيعت است که به ما هشدار می دهد که چيزی در جايی از زندگی می لنگد وبدان که چاره ای بايدت انديشيد. چنين است که می گويم نگرانی سودمند است. نشانه ای هشداردهنده از آنچه نبايد باشد و هست.
هنگامی که نگرانی دنباله دار و بی درمان بماند، پس از چندی جای خود را به بازتاب برآيشی ژرف تری می دهد که به فارسی بايد آن را " آسيمه سری"۲، ناميد. اين بلا زمانی سر آدم می آيد که نگرانی را پايدار و گريز ناپذير بپندارد. جهان ِ آسيمه سر، به شبی سرد و تلخ و بی سپيده می ماند. شبی که بيمار، از گفتن و نوشتن و شنودن درباره آن ناتوان است. آسيمه سر در اين دوره، حال و هوای هيچ کاری را ندارد و هماره کلافه و درهم و تلخ و تند خو با خويش و جهان در ستيز است. گهگاه نيز برتافته و بی خويش و هراسناک، بخود می پيچد و از خود و ديگران می گريزد. آسيمه سری، دالان تاريک افسردگی ست. آنان که تنها و بی کس گذارشان به اين وادی می افتد، کارشان به افسردگی و دلمردگی و واخوده گی و گاه خودکشی نيز می کشد.
رفتار انسان ِآسيمه سربرای کسی که چيزی از اين چگونگی نمی داند، شگفت و بی خردانه و عاطفی ست. فارسی زبانان اين بيماران را " خُل و چل"، می خوانند. پيش تر می گفتند؛ "کسی که بالاخانه را اجاره داده است." امروزی ها می گويند؛ "شوت"، قنديج" و يا، "بی کلاج". نامش را همه به گونه ای می دانند اما چرايی پيدايش آن را کمتر. هدف من هم در اينجا پرداختن به ريشه های آسيمه سری نيست. اين کار را می گذاريم برای زمانی ديگر. در اينجا می خواهم، سخنی از ابن سينا را با اين چگونگی پيوند دهم. وی گفته است که؛ دو چيزچراغ عقل خاموش کند؛ رشک و بيداد. گمان نمی کنم که روانشناسی ِ مدرن بتواند " چيز" ِ سومی به اين سخن بيافزايد. گونه نخست ِ اين چگونگی را همگان ديده اند؛ سرگذشت عاشقی که برروی رقيب عشقثی ِ خود آتش می گشايد و يا برروی معشوقی که رقيب را براو رجحان داده است، اسيد می پاشد. روزنامه ها هرروزه پُر از گزارش و داستان در اين باره است.
نمونه کردارهای ناشی از بيداد نيز در روزنامه ها زياد است اما کمتر کسی به ريشه های آن می پردازد. نوجوان فلسطينی که خانه اش را برسر خانواده اش خراب کرده اند و او را يتيم و تنها در اردوگاه رها کرده اند. تا اينجا همه چيز عادی ست! سرگذشت اين نوجوان وقتی خبرساز می شود که وی آسيمه سرو بيمار، به پيشنهاد گمراهانی که سوراخ دعا را گم کرده اند، کمربند انفجاری را به کمر خود می بندد و به ميان مردم ِ بی گناه کوچه و خيابان می رود و اين گونه، به خيال خود، داد از بيدادگران می ستاند!
اين رويداد از چشم انداز کسی که از گوشه امن خانه خود، خبرها را از تلويزيون دنبال می کند، ريشه های ديگری می يابد. چرا؟
...................
1. Stess
2. Distress
¤ ٢:٤٢ ب.ظ ابراهيم هرندى
چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥
ترفند شناسی و کشمکش ايران و امريکا
يکی از ويژگی های رزم ترفندی اين است که کُنش های آن با خرد آدمی جور در نمی آيد و هر کُنشی را بايد در پيوند با همه برنامه رزمی بررسيد. نمونه اين چگونگی برخی از رفتارهای دولت امريکا در پيوند با دولت ايران است. اين که دولت امريکا آشکارا می گويد که می خواهد به دشمنان رژيم ايران کمک مالی کند و با اين کار، داد ِ اپوريسيون درونمرزی را در می آورد. اين که " چو" می اندازد که شايد در رويارويی با ايران سلاح اتمی به کار گيرد. اين کنش ها نشان می دهد که اين رفتارها بخشی از برنامه ترفندی ست که امريکا در پيوند با دولت جمهوری اسلامی ايران بکار گرفته است.
¤ ۱٠:۳٤ ب.ظ ابراهيم هرندى
سهشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥
نگـرش ِ ايرانی
6. سُنت، بدعت و فرهنگ
"ملت ايران"، گفتمانی ساختگی و تازه در تاريخ مردم اين سرزمين است. اين گفتمان در دوره حکومت پهلوی پديد آمد و امروزه نه قوميت های ايرانی از آن دل ِ خوشی دارند و نه حکومت ايران که در پی بازآفرينی روزگار پيامبراسلام است. با اين حساب "نگرش ايرانی"، چه معنايی دارد؟ اين پرسشی ست که می توان و بايد پرسيد. کار ِ اين يادداشت ها به کُرسی نشاندن اين انديشه که چنين چيزی وجود دارد نيست. کوشش من اين است که ببينم آيا می توان به چيزی بنام نگرش ايرانی دست يافت يانه؟ در پايان کار شايد به اين نتيجه برسيم که چنين چيزی شدنی نيست. اين را هم بگويم که به گمان ِ من کار جهان در روزگار ما به گونه ای ست که گذشته همه مردم جهان کم کم با آينده آنان هر روز بی پيوند تر می شود. شايد ايران فردا نيز هیچ پيوندی با گذشته خويش نداشته باشد. در حقيقت در جهان ِ کنونی هرچه سنت های جامعه ای همخوان تر و هم پيوند تر با نيازهای کنونی آن باشد، گرفتاري های آن جامعه در بازارهای جهانی بيشتر است.
جامعه شناسان برآنند که دگرگونی های اجتماعی از رويارويی، برخورد و ترکيب سنت و بدعت پديد می آيد، يعنی که راه و روشی کهن با راه و روشی نو در هم می پيچد و شيوه ای نو پديد می آورد که هم پاسدارِسنت است و هم وامدارِ بدعت. تا پيش از چيرگی فرهنگ غربی برجهان، بيشتر ِ راه ها و روش ها و منش های تازه (بدعت ها)، در هر جامعه ريشه ای بومی داشت که گاه از سر ِ نياز و گاه در پی کنجکاوی فردی نوجو پديد می آمد. البته گهگاه نيز، مسافران و کاروانيان و گوچندگان، راه ها و روش های سرزمينی را به سرزمينی ديگر می بردند. از آغاز انقلاب صنعتی اروپا که جهان با چشم انداز تازه و ابزارهای ديگری آشنا شد، نوآوری در همه زمينه ها در سرزمين های پيرامونی، وارد کردن ايده ها و پديده های غربی شد. در سده گذشته در همه کشورهای پيرامونی، پيشگامان دانش و هنرو ورزش و بازرگانی و کشت و صنعت، همگی کسانی بوده اند که رشته ای را از مغرب زمين به سرزمين خود وارد کرده و بنياد نهاده اند. نوآوران نيز کمابيش آنانی هستند که چيز تازه ای را از يکی از کشورهای اروپايی به کشورِ خود آورده اند. اين چگونگی سبب شده است که گذشته مردم کشورهای پيرامونی، پيوند چندانی با روندهای کنونی و آينده آنان نداشته باشد. اگر آنسان که گفتيم، فرهنگ بومی بايد از راه ترکيب سنت ها و بدعت های هرجامعه بارورشود، اکنون که بدعت ها سراسر بيگانه و وارداتی ست، ترکيب آن ها با سنت های بومی، معجون شگفتی می شود که ديواری کج نهاد از بحران های ناپنداشته را تا ثريا خواهد برد.
البته بايد گفت که درگذشته نيزجنگ ها و يورش ها و دست اندازی های شاهان و ياغيان و جنگ آوران، هماره همه سرزمين ها را با راه ها و رسم های وارداتی رويارو می کرد و شايد سخن از فرهنگ بومی به گونه ای که از آن سخن رفت، چندان درست نباشد. اما نکته ای که در اين راستا می توان گفت، اين است که در آن روزگاران، همه فرهنگ های جهان، چشم اندازی همانند و ساختاری کم و بيش همگون داشت؛ همه آئينی، تقديرگرا و افسانه - بنياد بودند و ابزاری همانند و همگون به کار می بردند. اگرچه فرهنگ مدرن غربی را نيز آئينی و افسانه – بنياد می توان خواند اما اين فرهنگ رويکردی متفاوت از همه فرهنگ های جهان به هستی دارد. نمونه ای می آورم تا شايد سخن روشن ترشود. از جنگ های مذهبی که بگذريم، همه جنگ های پيشينيان، برای غارت فرآورده های افزون بر نياز سررمين های آباد بود. از زمانی که انسان به کشاورزی رو آورد، بيشتر مردمی که در سرزمين های آبسال و آبانی می زيستند، توانستند، محصولاتی بيش از نيازهای روزمره خود فراگرد آورند. اين چگونگی، مردم گرسنه سرزمين های خشکسال و بيابانی را به همکاری در قتل و غارت مردم سرزمين های ديگر وا می داشت. اين چنين، "جنگ" در تاريخ بشر پديد آمده است. جنگ يکی از بازتابهای ناخواسته کشاورزی ست.
(نباله دارد)
¤ ۱٢:۳٩ ق.ظ ابراهيم هرندى
شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥
جور ديگر بايد ديد.
ما درباره بحران های سياسی و فرهنگی و هنری می نويسيم و مردم ايران با بحران های روزمره ديگری درگيرند. بحران آلودگی آب و هوا، غم ِ نان و بيکاری، خودکُشی، فرارهای گوناگون، بی پولی، زلزله، هرج و مرج همگانی، اعتياد، ترافيک، بی اعتمادی، فروپاشی هنجارهای فرهنگی، بی خانمانی، بی فردايی، بی برنامگی و ......
آخر زمانی که هوای شهر، روزی صد ها نفر را به کام مرگ می فرستد، از بحران هويت سخن گفتن، بی محل خروسيدن است. تا زمانی که آنچه گفتنی ست ناگفته بماند، نوشته های ما نيز ناخوانده خواهد ماند. چنين باد!
¤ ٥:٢٢ ب.ظ ابراهيم هرندى
پنجشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٥
نگـرش ِ ايرانی
5. فرهنگ تهيدستی
پيش تر گفتيم که نگرش ايرانی، مفهومی فرهنگی، پيچيده، و چند رويه است که برآيند های آن را بايد در رفتارهای جمعی، هنجارهای همگانی، رويدادهای تاريخی، انگاره های زبانی، و نيز در ادبيات و هنر وشهرسازی وهمچنين شيوه آيش و روش و روش پديدارها و انديشه ها و روندها پی جست. سازه های سازنده اين نگرش؛ ذهنيت پيرامونی، فرهنگ بسته تهيدستی و بيداد و افسانه باوری ست. اين همه را در باره نگرش های ديگر نيز می توان گفت، اما چيزی که اين نگرش را ايرانی می کند، تاريخ ايران زمين و ويژگی های زيستبومی ايران است.
در بخش های پيشين، با بررسی ذهنيت پيرامونی، گفتيم که نگرش ايرانی آب و رنگی از اين نگرش دارد و فرهنگ تهيدستی سازه ديگری از اين نگرش است. و اکنون بررسی فشرده اين فرهنگ.
بزرگترين و ريشه دارترين فرهنگی که در تاريخ بشر هماره با او بوده است، فرهنگ تهيدستی ست1. اين فرهنگ در پرتو کمبود سازه های زيستی، يعنی خوراک و نوشاک و پوشاک و هرآنچه انسان برای ماندگاری نياز دارد، شکل می گيرد. در گذشته اين فرهنگ در سرزمين های خشکسال و بی بهره و بيابانی شکل می گرفت و امروزه، بازتاب زندگی در سرزمين های تهيده و ناداری ست که چيزی برای فروش در بازارهای جهانی ندارند، مانند؛ مالی؛ سومالی؛ بنگلادش و بسياری از کشورهای آفريقايی و آسيايی.
فرهنگ تهيدستی، فرهنگ زندگی هماره برلبه پرتگاه نيستی ست. اين چگونگی سبب می شود که مردم در چنان جامعه ای همگان را هماره درديدرس خود داشته باشند تا اگر يکی برديگری در کاری برتری جويد، راز آن پيشرفت بيابند و آنان نيز چنان کنند. چنين است که در جامعه تهيدست جايی برای فردانيت و خصوصيت نيست و آنچه در جاهای ديگری "محرمانه" خوانده می شود، در چنين جامعه ای " دو- دوزه بازی"، و پنهان کاری شمرده می شود. زندگی برلبه پرتگاه، جايی برای آزمايش و تجربه و خطا نمی گذارد و همگان می بايد هماره با کاربرد کمترين کالا، بيشترين بازدهی را داشته باشند. در چنين فرهنگی، ادبيات و هنر نيز در خدمت شيوه زيستی ست و اخلاق و آداب ِ زيربنايی آن شيوه را وامی تاباند.
فرهنگ تهيدستی، فرهنگی همسايه خوی جانوری ست و ريشه در رفتارها و کردارهای برآيشی انسان دارد. اين فرهنگ، انسان را بی گذشت، رشک بر، مطلق گرا، خود خواه و قبيله ای بار می آورد و رفاه انسان را با چشمداشت به چگونگی دسترسی او به فرآورده های زيستبومی تعريف می کند. فرهنگ ِ تهيدستی، فرهنگ ِ "همه برای يکی" است و آن يکی، نمادی از خويشتنخواهی و ديگر- ستيزی هر فرد در آن جامعه است. فرهنگ تهيدستی، فرهنگ ِ رو در رويی بی مياندار با زيستبوم و زندگی و جهان است و پروردگان چنين فرهنگی، ساده انديش، آسان خواه و افسانه پذيرند.
به گمان من فرهنگ تهيدستی را يکی از سازه های سازنده نگرش امروزی ايرانی به جهان بايد پنداشت. بازتابهای اين فرهنگ را در بسياری از رفتارها و کردارهای ايرانيان می توان ديد.
فرهنگ تهيدستی در راستای هراس انسان از مرگ شکل می گيرد و همه ترفندهای آن در دورادور بهره وری هر چه بيشتر ِانسان از زيستبومش پديد می آيد. چنين است که هدف اساسی اين فرهنگ، گريز از مرگ است. اين چگونگی، پروردگان اين فرهنگ را مجالی برای آينده نگری و پرداختن به برنامه های بلند و دراز مدت نمی دهد. فرهنگ فقر، فرهنگ اينجا و اکنون و ماندگاری و درجا زدن تا جاودان است. چنين است که جوامع تهيدست هماره همسان و تغيير ناپذيرند و هرگونه دگرگونی با دلخوری و نگرانی شکل می گيرد.
تا پيش از پيدايش نفت، فرهنگ بسياری از مردم جهان، فرهنگ تهيدستی و ناداری بود. اين چگونگی پس از رنسانس در پاره اروپا دگرگون شد. پيدايش ماشين و توليد انبوه، بازرگانان اروپايی را در پی يافتن مواد خام و مشتری به آنسوی آب روانه کرد. از آن پس، توليد انبوه به فرهنگ ديگری نياز داشت که از قناعت و صرفه جويی و اصراف تهی باشد. اين روند را پالايش نفت و کاربرد آن بعنوان خون دراقتصاد مدرن، چند چندان کرد. شايد اگرکشف نفت و گشودن چاه های آن نبود، چرخه صنعت و اقتصاد درجهان هرگز به شکل کنونی آن دور برنمی داشت و بسياری از دستاوردهای الکترونيک کنونی هرگز پديد نمی آمد. شايد آنچه را که به نگاه مدرن به هستی و بازتابهای آن نسبت می دهند، ناشی از پی آمدهای کاربرد زيربنايی نفت دراقتصاد جهان باشد و با پايان يافتن آن جهان به روال تاريخی خود، به روش کند پيشين بازگردد. شايد.
پيدايش صنعت و تکنولوژی و توانايی توليد انبوه، پيدايش فرهنگی را سبب شد که مصرف بيشتر را نشانه زندگی بهتر می پندارد. اين فرهنگ درکشورهای اروپايی جامعه های پُر ريخت و پاشی پديد آورد و مصرف سرانه مردم را يکباره به ده ها برابر افزايش داد.2 از ديدگاه اين فرهنگ، انسانی که در دوران توليد انبوه می زيد، ديگر نگران مرگ ِ ناشی از کمبود خوراک و نوشاک و پوشاک نخواهد بود. پس، از اين چشم انداز، انسان در لبه پرتگاه نيستی نمی زيد و می تواند و بايد در زندگی شاد و آزاد باشد و در زيستبومی آباد زندگی کند. هنگامی که انسان از " غم ِ نان" می رهد، خود را از مرگ اندکی دورتر می پندارد و به انديشه ها و آرمان ها و آرزوهايی می پردازد که تا پيش از آن او را زمان و شرزه پرداختن بدانها نبود. اين گونه است که هنر و ادبيات و فلسفه در روزگار آبسالی و رفاه بارورتر می شود.
....................................
1. فرهنگ تهيدستی(Culture of Poverty) گفتمانی دامنه دار در جامعه شناسی و روانشناسی اجتماعی ست.
2. Throw Away Society
(دنباله دارد)
¤ ٤:۱٦ ب.ظ ابراهيم هرندى
شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤
هر دم از اين باغ.....
او هست، پس من هستم
در جامعه و جهان ما هيچ کس و هيچ چيز در جای خودش نيست. اين نابجايی درهمی و برهمی شگفتی را پديد آورده است که به ناموزونی کنش ها و ناهنجاری رفتارها و کردارها و بی قوارگی سنجه ها و بلبشويی شهرها و کژ- ريختی شيوه زيستی ما کشيده شده است. البته اين چگونگی تنها ايرانی نيست و در برگيرنده جان و جهان ِ مردم همه کشورهای پيرامونی ست. گويی فلاخن ِ تاريخ، ناگهان مردم اين سرزمين ها را از زمان و مکان ِ خود کنده است و آنها را به زمان و مکانی ديگر پرتاب کرده است. چنين است که می توان ريشه بيشتر ِ گرفتاری های فردی و همگانی مردم کشورهای پيرامونی را در اين چگونگی کاويد
¤ ۱٢:٤۳ ق.ظ ابراهيم هرندى
یکشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٤
واتاب
دوستی که خود را، " يک ايرانی امريکايی" خواند است، در نامه ای به نکته ای که من در يادداشت روز شنبه 6 اسفند درباره افتادن اداره چند بندر آمريکا بدست شرکتی عربی نوشته ام ايراد گرفته است و ديدگاه من در اين يادداشت را ناروا و نادرست خوانده است.
من در آن يادداشت که بخشی از نوشته دنباله دارِ من درباره " نگرش ِ ايرانی" ا ست، نوشته ام که؛ "...امروز در خبرها آمده بود که بسياری از سياست مداران امريکايی ناخرسند از واگذاری اداره چند بندر امريکا به شرکتی از امارت عربی هستند. البته اين شرکت انگليسی ست و سالهاست که اداره اين بندرها را در دست داشته است و تنها سهام آن دست بدست شده است. اين هياهواز آنروست که غربيان در ژرفای انديشه خود، ديگران را ناتوان از اداره امور جهان می دانند و هماره آنان را در چرخه اقتصاد جهان، مصرف کننده می خواهند."
اکنون هم که آن نکته را بازخوانی می کنم، آن را ناروان نمی يابم. راستش، من اين نکته را بسيار کشدار می بينم و می توانم در آن بپيچم و بسی بيش از آنچه نوشته ام در باره اش بنويسم. اما خب، هدف من در آن يادداشت اين نبود و اين نکته را برای روشنگری ذهنيت ِ پيرامونی آوردم. کسانی که آن يادداشت را نخوانده اند می توانند بخوانند و بدانند که چه می گويم.
اما اکنون که ناگزير از نوشتن در اين باره شد ه ام، می کوشم تا نشان دهم که مرادم از "کشدار" بودن ِ اين نکته چيست؟ پيش از آن بايد يادآور شوم که من چيزی از سياست سردر نمی آورم و آنچه در اين باره می نويسم، ريشه در پنداره ها و انگاره های آماتوری و عامی من دارد.
به گمان ِ من اين کشمکش تنها درباره اداره چند بندر در امريکا نيست. بل، که از نمادی از برنامه بلند دولت امريکا برای ايران است. بله، امريکايی ها، دوبی را پايگاهی برای ورود کالا، بويژه کالاهای ممنوعه به ايران می دانند. "دزد - بازاری"، که در آن قاچاقچيان بين المللی هرگونه جنسی را از هرکجای جهان، افسونگرانه وارد می کنند. از دختران خردسال ايرانی گرفته تا سازه های سازنده بمب اتمی! بسياری از قطعات بمب های اتمی ِ هند و پاکستان از اين راه گذشته است. بسياری از نيازهای نظامی ايران نيز از راه اين بازار خريداری می شود.
اين کشمکش، در رفتارشناسی سياسی، هشداری ست به دولت دوبی. اگر امريکا بخواهد تحريم معنا داری عليه ايران بکار گيرد، ناگزيراز بستن راه دوبی بروی کشتی های باری ايران است. چنين است که اين سروصدا را به راه انداخته اند تا به دولت دوبی بگويند اگر شما خواهان اداره بندرهای ما هستيد، بايد نشان دهيد که در بندر داری پيرو قوانين و پيمانها و هنجارهای بين المللی هستيد.
نگرانی سناتورهای امريکايی از اين است که اگر چند بندر امريکا نيز در اختيار بازرگانان دوبی ای که خود همان قاچاقچيان بين المللی هستند، در آيد، انگاه دايره اين دور از گرفت و داد کامل خواهد شد. اين چگونگی سبب خواهد شد که نه تنها دولت ايران بتواند به آسانی هرچه می خواهد از امريکا وارد کند، بل که هر چه می خواهد نيز می تواند به آن کشور صادر کند.
چنين است که می گويم اين کمشکش بسيار ريشه دارتر و معنادارتر از آن است که در نخستين نگاه ديده می شود.
¤ ۱٠:٤٤ ب.ظ ابراهيم هرندى
جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٤
واکنش های ناخواسته
روزگاری بيدادگران نابرابری حقوقی را توجيه فلسفی و اخلاقی و دينی می کردند. يکی آن را کارخدا می دانست، ديگری بازتاب گوهر گوناگون افراد و برخی نيز جايگاه و پايگاه خانوادگی، زيستبومی، قومی، فرهنگی و يا دانشی کسان را زمينه نابرابری به حق در جامعه می پنداشتند. اما روند رويدادهای فرهنگی و اجتماعی در کشورهای صنعتی شونده مانند؛ چين و کره و هندوستان نشان می دهد که نابرابری حقوقی بر اساس آنچه تاکنون گفته می شد، ديگر خريدار ندارد، زيرا که توجيه اقتصادی ندارد.
اين چگونگی، يعنی که ديگر نمی توان برابری حقوقی را تشريفات زائدی پنداشت که تنها در ادبيات روشنفکری کاربرد دارد. بل، که برنامه ريزان کشورهايی مانند کره و هندوستان به اين نتيجه رسيده اند که اگر برای هماوردی بازرگانی با امريکا و اروپا و ژاپن، ناگزيرند که برخی از سنت های قومی و قبيله ای را که با هنجارهای بازار و سرمايه داری جور در نمی آيد از ميان بردارند. در خبرها آمده بود که دولت هندوستان به تازگی برنامه گسترده ای در زمينه سنت زدايی آغاز کرده است که پی آيندهای آن در آينده ساختار طبقاتی را در اين کشور دگرگون خواهد کرد. چشم انداز گسترده اين برنامه، برداشتن ديوارهای فرهنگی و ذهنی ميان گروه های گوناگونی ست که سده ها چون جزيره های بی گذرِ اجتماعی، بی هيج رفت و آمد و گرفت و داد و گفت و شنودی، در کنار يکديگر زيسته اند. يکی از اين برنامه ها وادار ساختن کانونهای آکادميک به پذيرش ِ دانش آموز و دانشجو از طبقه " ناپاکان"1 است. براساس ِ اين برنامه، مراکز آکادميک ناگزيرند که هرساله 20% از دانش پژوهان خود را از ميان اين گروه برگزينند.
درست است که هدف از اين کوششها، بازسازی و بازپردازی ساختار فرهنگی و اجتماعی جامعه هند در راستای نيازهای اقتصادی آن کشور است، اما هر کنش دو گونه واکنش در پی دارد؛ يکی پيش بينی شده و ديگری ناخواسته و حساب نشدنی.2 اين دومی بزرگترين سازه دگرگونی های ناخواسته در جهان بوده است که بسياری از آنها خجسته و بسياری نيز زيانمند بوده است. البته اگر اين چگونگی در کار نمی بود، جهان هنوز در چنبر بيداد فراعنه و پيشينيان آنان می بود. صدام را همين واکنش ناخواسته به روز سياه انداخت. شاه را هم، همچنان که بخت النصر و ضحاک و همه ديکتاتورهای ديگر. بسياری از افروزه های اميد در کشورهای پيرامونی، بازتاب همين واکنش های ناخواسته است. بسياری از ناهنجاری ها نيز.
شگفتا که در روزگاری که بسياری از کشورهای پيرامونی در پی کمرنگ کردن و زدودن سنت های سنگلاخی و دست و پاگيرند، در کشور ما اين نيروهايی در پی پرنما کردن و کاراکردن آنها هستند. چرا؟
.........................
1. Untouchables
2. Unintended Consequences. کردار شناسان بازتابهای اين چنينی را پيرو قانونی ناشناخته می دانند و بدان The Law of Unintended Consequences می گويند.
¤ ٤:٢٧ ب.ظ ابراهيم هرندى
پنجشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٤
نگـرش ِ ايرانی
۴. خيز و ستيز
گفتيم که خيز برداشتن در رويارويی با فرهنگ غربی و گريختن از آن يکی از ترفندهای روانی پيرامونيان است. اين چگونگی گاه شکل خنده آوری به خود می گيرد. از گونه ايرانی اين چگونگی که ريشه دانش و بينش مدرن در فرهنگ ايرانی می کاود و هنر را نيز نزد ايرانيان می داند و بس. چند نمونه می آورم:
1. ايرانيان نخستين ملتی هستند که به دانش اتمی دست يافته اند. اين موضوع را در ادبيات فارسی به روشنی می توان ديد. هاتف اصفهانی در اين باره می گويد که:
دل هر ذره ای که بشکافی
آفتابيش در ميان بينی
اين بيت نشان می دهد که پيشينيان ما به ذات اتم پی برده بوده اند و....
2. همه آن چه که امروزه مايه افتخار مدرنيزم است و آن را با بوق و کرنا به مردم دنيا می اعلام می دارند، ريشه در فرهنگ ما دارد! از حقوق بشر گرفته که لوحه اش بر سر درِ سازمان ملل نوشته است، تا آزادی اديان و زنان و ....
3. ريشه بيشتر اختراعات و اکتشافات در فرهنگ پر افتخار ايرانيان است. از کشف الکل و کانال سازی گرفته تا سيخ وميخ و سه پايه که در روزگار هخامنشيان پيدا شده است. ظريفی آسانسور را نيز اختراعی ايرانی خوانده است و نوشته است که حتی واژه " آسانسور"، نيز فارسی ست و اشاره به دستگاهی دارد که با آن آسان می شود از بالا به پايين سرُيد. آسان سُر، هيچ تا کنون به اين واژه فکر کرده بوديد؟ بيهوده نيست که گفته اند که: "هنر نزد ايرانيان است و بس". اکنون روشن شد که صنعت هم.
بيشتر واکنش هايی که در رويارويی با فرهنگ غربی در دو سده گذشته در کشورهای پيرامونی رُ خ داده است، واکنش های خيز و گريزی بوده است تا خيز و ستيزی. البته نمونه های بسياری از ستيز ِ پيرامونيان در تاريخ دو سده گذشته می توان يافت؛ از کشمکش های هندوان با انگليسی ها گرفته تا نبرد آفريقاييان با استثمارگران اروپايی تا ستيزهای سرخپوستان در امريکای شمالی. اين ستيز گاه برای بازپس زدن آنها از سرزمين های پيرامونی بوده است و گاه کوششی در پاسداری از ارزش های فرهنگی. مبارزه دکتر محمد مصدق با انگليسی ها را می توان نمونه ای از ستيز با بيگانه در کوتاه کردن دست آنها از سرمايه های ايران دانست. مصدق، اين بزرگمرد ميدان آزادی، در روزگاری که جهانيان، دولت انگليس را شير ِ پير روئينه تن سياست جهانی می پنداشتند، با دريا دلی، پنجه در پنجه اين ديو هزار سر انداخت و بگفته شاعر، آّبروی آزادی خواهان جهان شد. مهاتما گاندی نمونه ديگری از اين ستيز و پيروزی پيرامونيان بود.
هر چه بيشتر از زمان آشنايی مردم کشورهای پيرامونی با فرهنگ سرزمين های کانونی می گذرد، اهميت گريز و يا ستيز ميان اين دو کمتر می شود، زيرا بسياری از مردم جهان، ارزش های بنيادی فرهنگ غربی را پذيرفته اند و به ناگزيز بايد از در پی يافتن ِ بهترين شيوه سازش با کشورهای کانونی بود. گفتيم که زمينه روانشناسيک اين ستيز، ريشه در خطرناک پنداشتن آن دارد. ذهن هر جانوری در رويارويی با خطر، پس از ارزيابی توان خويش و دشمن، يا برآن می شود که از دست دشمن بگزيزد و يا بماند و با آن بستيزد. اين الگوی ثابت کرداری را در رفتارهای قومی نيز می توان ديد. هرچه که قومی با فرهنگ قوم ديگری آشناتر می شود، زمينه های ستيز و کشمکش در ميان آن دو سست تر می شود. در پيوند با رويارويی کشورهای پيرامونی با کشورهای کانونی نيز اين چگونگی در کار است. امروزه سياستمداران و دانشمندان بسياری از کشورهای پيرامونی دريافته اند که بهترين راه رستگاری آن کشورها، همگامی با کشورهای صنعتی و پذيرش اصول و ارزش های جهانی مانند؛ دموکراسی، قانون مداری، برابری حقوقی و پای بندی به پيمان ها و هنجارهای پذيرفته شده جهانی ست.
به گمان من بلوايی که امروزه با نام مبارزه با فرهنگ غربی در جهان، بويژه در خاورميانه برپاست، کم و بيش دستکار خود غربيان است تا زمينه را برای آمدن و ماندگار شدن آنها در اين گوشه از جهان آماده می کند. امريکايی ها چند سال پيش، لشکری از آوارگان گرسنه افغانی را درنده خويی و هرزه درايی آموختند و بعنوان سازمان دانشجويی ( طالبان)، بسوی مردم بی پناه افغانستان، افسار گسيختند. اين لشکر، سالها در پناه دولت امريکا دست اندرکار ِ زدن و کشتن و سوزاندن و سنگسارکردن مردم بود. زمانی نيز به ناگهان زمان ديگر شد و طالبان يکشبه نام ديگری، " القاعده"، گرفت و سربازان آن تروريست و بُمبنده و ..... حکايت همچنان باقی.
(دنباله دارد)
¤ ۱:۳٢ ق.ظ ابراهيم هرندى
یکشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٤
نگـرش ِ ايرانی
3. خيز و گريز
خيز و گريز ِ پيرامونيان در رويايی با فرهنگ غربی، شيوه های گوناگونی دارد. يکی از اين شيوه ها گريز بسوی گذشته قومی و يا دينی خويش است. اين گذشته هيچ گاه پيوندی با گذشته بدانسان که بوده است ندارد و پرهيبی ذهنی و آرمانی و مقدس و بی پيرايه و پاکيزه از آن چه فرد گريزان می خواهد باشد، است. گريز به گذشته، بازگشت به گذشته نيست . اين دو موضوع، مکانيزم های روانی خود را دارند؛ بازگشت به گذشته، مفهومی برنامه پذير و هدفمند و زمانمند است. اين کار، گاهی برای بررسی تاريخ می شود و گاه برای بازسازی تجربه ای سودمند. اما گريز به گذشته، گونه ای واکنش روانی به پديده ای ترسناک است. در چنين کاری همه هدف درآغاز کار است تا در پايان. چنين است که پايان راه گريزنده ناپيدا و پندار ناپذير است. انسانی که از دست گرگ می گريزد، ای بسا که در بيراهه بيابان – بی که بداند - به چنگ گراز افتد. در زبان فارسی، از چاله به چاه افتادن، گويای اين چگونگی ست. بازگردنده، می داند به کجا می خواهد برسد اما گريزنده تنها می داند که از چه و کجا دارد می گريزد. پرت نشويم.
آنان که در کشورهای پيرامونی، گريز به گذشته را در رويارويی با فرهنگ غربی بر می گزينند، به گذشته ای خيالی در ذهن خود دل خوش می کنند و تنها راه ماندگاری خويشتن قومی خويش را در زنده کردن و پاسداری از اين گذشته می دانند. اين گذشته، ريشه همه ارزش های فرهنگ غربی را در خود دارد و گريزنده هماره می کوشد تا نشان دهد که صدها و يا هزارها سال پيش مفاهيم ارزشمند فرهنگ غربی، از آزادی و حقوق بشر و برابری زن و مرد گرفته تا کيهان شناسی و هنجارهای رياضی و هندسی هستی و جدول عناصر شيميايی و درمان ايدز، همه ريشه در فرهنگ درخشان وی دارد و در گذشته های دور، پيشينيان وی بدانها می پرداخته اند! نمود ديگری از اين خيال پردازی اين پنداره شيرين است که فرهنگ باستانی ما می توانست در برابر فرهنگ صنعتی غرب، هماوردی بزرگ باشد. اما غربی ها با آگاهی از اين توان ژرف، ما را فريفتند و دست به سر کردند و نگذاشتند که در اين ميدان به هماوردی با آنان بپردازيم!
در پيوند با ايران می توان گفت که گريزنده ايرانی، دو چشم انداز برای گريز به گذشته دارد؛ يکی ايران باستان و ديگری دوران آغازين اسلام. تاريخ روشنفکری ايران در سده گذشته نمايانگر اين چگونگی ست. روشنفکران ايرانی پس از شکست از روسيه در دوران قاجار و ناکامی های پياپی پس از آن، يا به ايران باستان و گريخته اند و يا زنده کردن سنت های اسلامی را چاره کار دانسته اند. هدايت و آل احمد، دو نمونه بزرگ اين چگونگی اند. روند سياست در ايران نيز در سده گذشته در اين راستا شکل گرفته است؛ در دوران پهلوی، شکوه هخامنشی پشتوانه ذهنی – تاريخی ايرانيان پنداشته می شد و اکنون دوران آغازين اسلام که در پندار مسلمانان، خداوند در قران بدان سوگند ياد کرده است.1
گريز به گذشته، انسان را از پرداختن به اينجا و اکنون و درگيری با رويدادها و گرفتاری های آن باز می دارد. اين گريز تازگی ندارد و در گذشته نيز واکنش روانی پيشينيان به نابسامانی های تاريخی بوده است. همه نهضت های فکری زمان گريز و جهان ستيز مانند؛ صوفيگری، ارتياض، اعتکاف، چله نشينی، عرفان گرايی و هيپی گری، واکنش های زمانمند گروهی گريزنده بوده است. ذهن انسان در هنگام رويارويی با هراس، وی را به ترس و هراس و واهمه و نگرانی وامی دارد. اين همه، زنگ های گوناگون خطر هستند که ذهن آنها را برای گريز از آنچه هراس آور است، بکار می برد. با اين کار ذهن بما می گويد که يا از دست اين گرفتاری بگريز و يا با آن بستيز. اگر اين هشدار ناشنيده بماند، ذهن انسان دست بکار ترفند ديگری می شود و برآن می شود اکنون که خطر از ميان رفتنی نيست، بايد شيوه نگرش بدان را دگرگون کرد. چنين است آغاز راهی که در زبان ما.... ديوانگی خوانده می شود.
(دنباله دارد)
.....................................
1. والعصر. ان الانسان لفی خسر، (سوره عصر)
¤ ۱:٤٩ ب.ظ ابراهيم هرندى
شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤
نگرش ايرانی
نگرش ايرانی، مفهومی فرهنگی، پيچيده، و چند رويه است که برآيند های آن را بايد در رفتارهای جمعی، هنجارهای همگانی، رويدادهای تاريخی، انگاره های زبانی، و نيز در ادبيات و هنر وشهرسازی وهمچنين شيوه آيش و روش و روش پديدارها و انديشه ها و روندها پی جست. سازه های سازنده اين نگرش؛ ذهنيت پيرامونی، فرهنگ بسته تهيدستی و بيداد و افسانه باوری ست. اين همه را در باره نگرش های ديگر نيز می توان گفت، اما چيزی که اين نگرش را ايرانی می کند، تاريخ ايران زمين و ويژگی های زيستبومی ايران است.
ذهنيت پيرامونی
کشورهای جهان کنونی را می توان به دو گروه بخش بندی کرد؛ کانونی و پيرامونی. کشورهای کانونی آنهايی هستند که خود را گردانندگان جهان می دانند و اين چگونگی را حق طبيعی خود می پندارند. اين کانون گستره ای سياسی ست که دربرگيرنده کشورهای اروپای غربی، آمريکای شمالی، استراليا و اسرائيل است. البته اين روزها چند کشورديگر مانند چين ژاپن و هند نيز، با چشمداشت به توانمندی های فزاينده ِ صنعتی و اقثصادی خود، در پی پانهادن اين گستره اند.
ذهنيت مردم کشورهای کانونی، روانشناسی ويژه ای دارد که آن را از ذهنيت ديگر مردم جهان جدا می کند. اين روانشناسی، پنداره های ناگفته و نانوشته ای را در ذهن مردم کشورهای کانونی شکل می دهد که يکی از آن ها، " پنداره برتری ذاتی"1 نام گرفته است. اين پنداره، سبب می شود که غربی ها خود را به گوهر بهتر و برتر از ديگران بدانند و بر بالاترين پله از نردبان انسانيت بپندارند. چنين است که مردم کشورهای کانونی، پيرامونيان را در همه زمينه ها فرو دست تر از خود می خواهند. اين چگونگی را هر روز و شب در رفتارهای سياسی و اقتصادی و فرهنگی آنان می توان ديد. همين امروز در خبرها آمده بود که بسياری از سياست مداران امريکايی ناخرسند از واگذاری اداره چند بندر امريکا به شرکتی از امارت عربی هستند. البته اين شرکت انگليسی ست و سالهاست که اداره اين بندرها را در دست داشته است و تنها سهام آن دست بدست شده است. اين هياهواز آنروست که غربيان در ژرفای انديشه خود، ديگران را ناتوان از اداره امور جهان می دانند و هماره آنان را در چرخه اقتصاد جهان، مصرف کننده می خواهند.
ذهنيت پيرامونی، ذهنيتی از پايين به بالا، خود خُرد بين، رشک بر و بُحران زاست. اين ذهنيت، از انسان زينده ای ناموزن و گيج و گمراه می سازد که هيچ چيزش سر ِ جای خودش نيست. روانشناسی ذهنيت پيرامونی دارای دو ويژگی اساسی ست؛ "خيز و گريز" و "خيز و ستيز". 2 اين دو ويژگی ريشه در کردارهای پايدار برآيشی جانوران دارد و مليون سال است که به فهرست کردارهای زيندگان افزوده شده است. هنگامی که جانوری با چيزی تازه رويارو می شود، يا بر می خيزد و از آن می گریزد و يا بر می خيزد و با آن می ستيزد. جانوران آگاهانه چنين نمی کنند بل، که هزاران سال زندگی بر روی زمين، اين کردار را به فهرست رفتارهای ژنتيک آنها افزوده و اکنون بی که بدانند، چنين می کنند. اين کردار در انسان نيز زمينه ای ژنتيک دارد و او نيز در هنگام خطر تپش قلبش افزايش می يابد و شکر خونش بالا می رود و هشياری اش چند چندان می شود تا يا با خطر بستيزد و يا از آن بگريزد.
مردم سرزمين هايی که فرهنگ خود را فرودست تر از فرهنگ غربيان می دانند، واکنشی اين چنين در رويارويی با آن نشان می دهند.
(دنباله دارد)
......................................
1. Assumption of natural superiority
2. Fight or Flight Principle
¤ ۳:٥٧ ق.ظ ابراهيم هرندى
چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤
نگرش ايرانی
نگرش انسان، ساختمايه ای از خِرَد و عاطفه دارد. آميزه اين دو ساختبار سبب می شود که هر فرد، نگرشی ويژه خويش داشته باشد. با اين همه، چون خرد و عاطفه، در بستری فرهنگی می رويند و می رويانند، پروردگان ِ هر فرهنگ، نگرشی همگون به هستی دارند. اين نگرش، تاريخمند است و در هر دوره شکل ويژه ای دارد. در روزگار ما، اگر بپذيريم که چيزی بنام " نگرش ايرانی" به هستی وجود دارد، اين نگرش را بايد در رفتارها و کردارهای جمعی ايرانيان پی جست. چنين چيزی اگر هست، بايد هفت جوشی پيچيده باشد.
اگر پنداره وجود ِ نگرش ايرانی را بپذيريم، نخست بايد چيستی آن را بشناسيم و سپس آن را تعريف کنيم و سپس تر بگوييم چه چيز و يا چيزهايی اين نگرش را از نگرشهای ديگر جدا می کند. يکی از راه های شناسايی اين چگونگی، بررسی تاريخ است. اگر تاريخ ايران نشان دهنده رويدادهايی ويژه حوزه فرهنگی اين سرزمين باشد، آنگاه شايد بتوان نگرش ايرانی و برخی از سازه های سازنده آن را با بهره وری از تاريخ، شناسايی کرد. تاريخ ايران نشان می دهد که برخی از رويدادهای اين کشور بويژه در سده گذشته، ويژه ايران است و در تاريخ سرزمين های ديگر ديده نمی شود. من به سه نمونه از اين رويدادهای ويژه بسنده می کنم و رشته انديشه در اين باره را به شما وامی گذارم.
يکی از اين رويدادها اين است که به گواهی تاريخ و جُستاوردهای باستان شناسيک، دوهزار و پانصد سال پيش در ايران سخن از آزادی انسان در رفتار و کردار و دين و آئين بوده است. اما امروز..... چه بنويسم که شما بدترش را نشنيده و يا نخوانده باشی؟ چنين چيزی بايد ويژه ايران باشد.
يکی ديگر از رويدادهای ويژه ايران اين است که کلنگ ِ اولين چاه نفت در خاورميانه در ايران زده شد. و نخستين بشکه نفت از اين سوی جهان نفت ايران بود که بسوی انگليس روانه شد. خب، اين رويداد کوچکی نبود. من در اينجا به بررسی بازتابهای اين رويداد نمی پردازم و آن را به شما وامی گذارم. اين پيشاهنگی تاريخی چه رد پايی در تاريخ و فرهنگ و نگرش ايرانی نهاده است؟ شما بگوييد.
يکی نمونه ويژه ديگر نيزخيزش و کوشش مردم در روزگار کنونی در پی ريزی ِ انقلابی برای بازگشت به گذشته ( انقلاب اسلامی)، سالها پس از انقلابی برای رها شدن از گذشته و رهسپاری بسوی آينده (انقلاب مشروطيت) است. اين هم يکی از رويدادهای ويژه تاريخ ماست که شايد در جهان بی همانند باشد. چنان بی همانند که فيلسوف بزرگی چون ميشل فوکو را بر آن داشت تا سال های پايانی عمر پربار خود را وقف آن کند. فوکو برآن بود که اين نخستين انقلابی ست که مردم در آن خواستار معنويت بهتر هستند و نه ماديت. انقلابی فرهنگی و نه اقتصادی. باز هم پرداختن به برآيند های اين رويداد را به شما وامی گذارم.
اين همه را نوشتم تا بگويم که پس می توان از پديده ای بنام " نگرش ايرانی" سخن گفت. پس می گوييم.
در گذشته من در جايی درباره " وانهاد سه گانه"، نوشته ام و فرهنگ ايرانی را ترکيبی از هنجارهای سه فرهنگ؛ ايرانی، اسلامی و مدرن دانسته ام. امروز فکر می کنم که در رفتارها و کردارهای کنونی ما، رد پايی از فرهنگ ايران باستان وجود ندارد. بدبختانه فرهنگ استخوان ندارد که فسيل از خود برجا بگذارد. از اينرو آنچه ما از فرهنگ باستان داريم، چندی و اندی افسانه و سنگ نوشته است که کمک چندانی به روشنگری پرسش های کنونی ما نمی کند. آنچه امروز و اکنون در کشور ما تاريخ ساز است، اسلام و مدرنيت و رويارويی اين دو و کشمکش های ناشی از اين رويارويی ست.
(دنباله دارد)
¤ ۱٢:٥٠ ق.ظ ابراهيم هرندى
دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤
چند شـعر کوتـاه
1.
باران چه دارد به دريا بگويد
که دريا،
می رمد
موج
در
موج
از رسيدن
باران چه دارد بگويد به دريا؟
***
2
اين شهر نقاشی کيست؟
.......!
...!؟
راهی به فردا ندارد.
***
3.
سلام بر گل ِ سُرخ
که آتشبان ِ آبسالان ِ جهان است
روزنه ای روشن
به راز رويش ِ خورشيد
سلام بر گل ِ سُرخ
که ترجمان جان است
***
4.
وای اگر
جوی جنون
در جان من
جاری نمی بود!
***
5.
از تنگنای کدام دوزخی
که زمين با نفيرتو برهنه می شود از بهار
ودل در گذار تو سنگ مى شود؟
پاسدار کدام ترانه ای
که زخمه های چنگ
در هوای تو به چرک می نشيند؟
وامدار ِ کدام سرگذشت
که پيش آهنگ کاروانت
خون و خنجر است؟
از دوزخ كدام گناهى
كه عشق را در بهشت تو جايى نيست!؟!؟
¤ ۱٢:٤٤ ق.ظ ابراهيم هرندى
