واتاب
چندى پيش در وبگردي هاى شبانه ام رسيدم به مقاله؛ "عقل و شرع"، از آقاى احمد قابل و آن را تا آخر خواندم. اين را مى گويم چون كمتر پيش مى آيد كه نوشته اى را برروى اينترنت تا آخر بخوانم. اما اين يكى را خواندم و آن را از ديدگاهى نيز ذهن انگيز يافتم و برآن شدم كه يادداشت كوتاهى نيز در پيوند با آن بنويسم، اما مانند هزار و يك كار ديگرى كه هرروز با خودم قرار مى گذارم كه بكنم و هرگز نمى شود و نمى كنم، اين يكى نيز در فراموشخانه ذهن بايگانى شد. امروز كه دو هفته اى از انتشار اين مقاله مى گذرد مى بينم كه نشر آن سر و صداى زيادى برپا كرده است و بسيارانى درباره آن گفته و يا نوشته اند. از اينرو بد ندانستم كه آنچه را كه هنگام خواندن اين نوشتار در ذهن من انگيخته شد با شما در ميان بگذارم.
مغز انديشه آقاى قابل در اين نوشته اين است كه دراسلام، گذشته از عبادات، ديگر منش ها و روش ها و پندارها و رفتارها و كردارهاى دينى بايد با عقل سازگار باشد و اگر نيست بايد آنها را با عقل سازگار كرد
اگرچه درباره محتوى اين مقاله بسيار مى توان نوشت، اما بهتر مى دانم كه اين كار را به اهلش واگذارم. نوشتن درباره اين گونه كارها، درگيرى ذهنى و عاطفى مى خواهد كه من هيچ يك را در اين باره ندارم. اما با اين همه نكته اى كه مرا شگفت زده كرده است اين است كه كسى چون احمد قابل، مفهوم عقل را در اسلام و فرهنگ مدرن يكى مى داند! بهر رو من پرداختن به آنچه مشغله ذهنى ايشان است را بسيار زمانمند مى دانم و براى همين است كه در اينجا بدان مى پردازم.
نويسنده در پى سخن خود نمونه هايى از آنچه بايد در اسلام شيعى تغيير كند آورده است كه چندتايى از آنها را در اينجا وانويسى مى كنم:
پ. اشتراك دختر و پسر در سن بلوغ ( درصورت عدم بروز علائم طبيعی بلوغ ) برای عبادات و تعيين سن مشخص و مشترك در موارد حقوقی و جزايی.
ت. تقليل نجاسات به موارد آلوده كننده و تغيير مطهرات، به تبع آن ( مبتنی بر باز نگری در پديده های آلوده كننده و پاك كننده بر اساس يافته های علمی ).
ث. عدم نجاست ذاتی انسان ( با هر عقيده و مرام ) و لزوم احترام به همه ی آحاد بشر.
ج. آزادی بشر در انتخاب يا وانهادن عقيده به صورت مستمر ، مبتنی بر استدلال در حد توان هر فرد. منتفی شدن حكم « ارتداد » به عنوان يك حكم سياسی و مصداقی برای مقابله به مثل ، كه يادگاری از دوران « جنگهای اعتقادی »ای بود كه بعدها در قالب جنگهای صليبی آشكار شد.
چ. ممنوع بودن و حرمت هجوم به ديگران ( با هر انگيزهای كه باشد ) و مجاز يا واجب بودن دفاع از خود و جامعه ( برخلاف نظريهی رايج دربحث جهاد و تفسير آن به «جهاد ابتدايی» ).
ح. لزوم تلاش حداكثری برای صلح ، امنيت جهانی، همكاری و همزيستی با تمامی انسانهايی كه خواهان صلح و امنيت خود و ديگران اند. تلاش برای وحدت تمامی پيروان شرايع الهی و تفاهم و همكاری مشترك آنان، لازم و واجب است. وحدت درونی پيروان شريعت محمدی(ص) از اهم واجبات وهرگونه تلاش تفرقه آميز، حرمت اكيده دارد.
خ. حرمت ترور و درگيریهايی كه منجر به خسارت ديدن بی گناهان میشود. هرگونه آدم ربايی يا بمب گذاری و رفتارهايی از اين قبيل، جز در وضعيت جنگی و در مورد افرادی كه با سلاح ، به حقوق آدميان تهاجم كردهاند ، جايز نيست.
د. جواز بهره گرفتن از حيوانات حلال گوشتی كه غير مسلمان آن را برای عرضه به بازار محصولات خوراكی، ذبح كرده است.
ز. مجازبودن معاملات جديد، كه سابقهای درگذشته تاريخ نداشتهاند وعقلانی ومنطقی شمرده میشوند مثل برخی انواع بيمه و معاملات بانكی و بورس و استصناع.
ژ. معتبر و مشروع بودن « نكاح معاطاتی » در ازدواج موقت.
س. مشروع بودن ازدواج موقت دخترانی كه به بلوغ رسيده و دارای رشد فكریاند ، باشرط عدم انجام عمل زناشويی( كه از آن به عنوان صيغهی محرميت نام برده میشود و سايربهرههای جنسی ، غير از عمل زناشويی را مجاز میگرداند ) بدون اجازهی پدر. البته گرفتن اجازه از پدر يا مادر مستحب است و در برخی مجامع ( مثل ايران ، كه با حيثيت اجتماعی خانوادگی سر و كار دارد ) عقلا و عرفا لازم است.
ش. مجاز بودن ازدواج با پيروان شرايع الهی و هر انسانی كه حق طلب و ملتزم به مبانی عقلانی ومنطقی است و از تحميل باورهای خود به ديگران پرهيز میكند. البته ازدواج با همكيشان خود اولويت دارد.
ص. حق جدايی از همسر برای زن، كه باعنوان « خلع » شناخته میشود و بامراجعهی وی به قاضی و تأكيد بر تصميم به جدايی، نهايی میشود و قاضی ملزم به تأييد جدايی آنان است. يعنی نفس عمل زن در مراجعه به قاضی و اظهار عدم رضايت به ادامهی زندگی، موجب جدايی وی ازهمسرش میشود و پس از بازگرداندن مقدار موجودی مهريهای كه گرفته است به شوهر ، قاضی و دادگاه تأييد میكنند كه آنان به صورت مشروع ، از هم جدا شده اند. در اين گونه جدايی، حق رجوع نيز منحصرا در اختيار زن است.
ض. امكان تغيير نسبت ارث زن و مرد ، در صورت تغيير عمومی كليهی مناسبات اقتصادی خانواده.
ط. لزوم و وجوب تنظيم مناسبات همسران ، مبتنی بر رفتارهای منطقی و معقول وپذيرفته شده نزد عقلای بشر ( عاشروهن بالمعروف ).
ظ. مجاز بودن زنان برای قضاوت ، افتاء و مديريت جامعه.
ع. عدم وجوب پوشش سر و گردن برای زنان و لزوم يا اولويت رعايت عرف در اين مورد.
غ. حق اولويت مادر نسبت به جد پدری درمورد سرپرستی فرزندان يتيم، مگر آنكه مادر از اين حق خويش چشم پوشی كند.
ف. جواز معاملاتی كه امروزه با عنوان « رهن » انجام میگيرد.
ق. عدم وجود حق ويژه برای فقيهان در مورد حكومت و مديريت جامعه و حرمت تصدی مناصب تخصصی اجتماعی از سوی كسانی كه دانش لازم برای تصدی را ندارند.
ك. كراهت شديدهی ترويج حزن واندوه و استحباب مؤكد ترويج شادی ونشاط. اگر ترويج فرهنگ حزن و اندوه منجر به مخدوش شدن چهرهی شريعت محمدی ( ص ) شود و اقدام كننده ، به اين امر واقف باشد يا هشدار لازم و قانع كننده به او داده شود و او به صحت استدلال اقرار كند ولی به بهانهی « حفظ سنتهای ملی يا مذهبی وعمل بر طبق عادات ورسوم پيشينيان » به اين امر اقدام كند ، مطمئنا مرتكب حرام شده است. شركت در مراسمی كه به نشر غير منطقی حزن و اندوه ياری میرساند نيز مسئوليت آور است و عقلا و شرعا تابع حكم خاص هر مورد خواهد بود.
گ. عدم نجاست مشروبات الكلی ، عليرغم حرمت نوشيدن آن.
م. عدم جواز اجرای احكام جزايی اسلام بدون اثبات در دادگاه های عادلانه و حرمت اقدام خودسرانه در اين موارد.
ن. پذيرش شهادت زنان درتمامی مسائلی كه حضور آنان درعرض حضور مردان قراردارد و عدم تفاوت ارزش شهادت ايشان با مردان.
و. ضرورت تغيير مناسبات ديهی زن و مرد با توجه به تغيير نقش اقتصادی آنان درعصر حاضر نسبت به عصر نزول وحی و صدور روايات.
ه. عدم جواز بازگشت به دوران بردگی و حرمت نقض « حق آزادی انسان ».
البته من هم با همه آنچه كه ايشان نوشته اند موافقم. اما پرسشى كه برايم پيش مى آيد اين است كه اگر چنين شود، ديگر از اسلام چه برجا خواهد ماند. جاى خوشوقتى ست كه بسيارى از روشنفكران دينى دريافته اند كه، " تنها ره رهايى"، همراهى با قافله تمدن مدرن است. اما پرسش اين است كه پنداره ها و انگاره هاى اين قافله چگونه مى تواند با فرهنگ شيعى كنار بيايد. هنگامى كه آقاى قابل، آزادى انسان را در " انتخاب يا وانهادن عقيده به صورت مستمر ، مبتنی بر استدلال در حد توان هر فرد"، مى پذيرد، آنگاه با گفتمان عبوديت بى چون و چراى اسلامى كه انسان را تسليم و فرمانبردار مى خواهد، چگونه كنار مى آيد؟ نيز اگر بنا باشد كه گزينه های هركس برپايه داده هاى خِرد پذير باشد، آنگاه تكليف تقليد چه مى شود.
با اين همه من اين گونه نگرش را كه البته اختراع احمد قابل نيز نيست به فال نيك مى گيرم، زيرا كه دين – هر دينى – هنگامى كه از پيشروى به پيروى رو مى كند، با زمانه خود همساز و دمساز مى شود. گويا خود آقاى قابل هم از اين چگونگى آگاه است زيرا كه درجايى در همين نوشته از زبان بدبينان آورده است كه خواهند گفت:
« اين رويكردها نوعی وادادگی در مقابل موج ليبرال دموكراسی و انديشه های سكولار و انكار ضروريات مذهب و شريعت است » و ديگری می گويد : « اين رويكردی سنتی و غير عقلانی است كه در برابر انديشه های مدرن قرار میگيرد و تلاش مذبوحانه ای است برای بزك كردن انديشه های ارتجاعی و قرون وسطايی».
¤ ۱٢:٢۸ ق.ظ ابراهيم هرندى
|+|
پيام هاي ديگران ()
پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۳
ديباچه ای بر برآيش شناسی
۱۵. وانهادهای برآيشی (۲)
برخي از برآيش شناسان برآنند كه همه بخشهاي تن هر زينده داراي ارزش زيستياري ِ ويژه خويش است و در طبيعت هر گز چيزي بيهوده پديد نمی آيد. اين چشم انداز در زيست شناسي " ديدگاه سازگاري گرايي " ، نام دارد. سازگاري گرايان مي گويند كه چون در طبيعت هيچ گاه به چيزِ بيهوده و بي كاري بها داده نمي شود، هر آنچه كه از گذرِ هزاره هاي برآيشي گذشته و همچنان پا برجا مانده است، بايد داراي نقش زيستياري ويژه خود باشد. اگربخشي از تن ِ جانوري و يا كالبد گياهي، نقشِ زيستياريِ آشكاري ندارد ودليلِ سازگارانه اي براي آن نمي توان يافت، اين چگونگي به معناي رد ِسازگاري گرايي نمي تواند باشد، بلكه بايد آن را بحساب ناآگاهي ما ازچيستي ِ نقش آن عضو گذاشت.
اگر بپذيريم كه هر آنچه كه در تن و جان ماست سازگار و سودمند است، آنگاه نه تنها نمي توانيم روندهاي برآيشي را ناهدفمند بدانيم بلكه از توجيه كاستي هاي برآيشي نيز در مي مانيم. از ديدگاه سازگاري گرايي نميتوان نقش زيستياري ِ پستانهاي مرد و اوجندگيِ جنسي زن، بدون ِ آميزش با مرد را بررسيد. با اينهمه ميتوان گفت كه بيشترِ اعضاي ِ كالبد گياهان و جانوران براي كارِ ويژه اي برآمده است، اما برخي از اين اعضا از اين نقش تهي ست.برخي نيز در روزگارانِ پيشين در پي ِ نياز ويژه اي پديد آمده است و اكنون بادگرگون شدن ِ آن زيستبوم و يا جابجا شدن جانور، ديگر آن عضو برآورنده نيازي نيست، مانند: آپانديس در انسان.
البته گاه اعضايي كه نقش زيستياري خود را از دست مي دهد، در دوره ديگري كاربُرد تازه اي يابد. نمونه اين چگونگي،شست ِ خرسك پندا است كه هر دست ِ اين خرس كه در كوهستان هاي غربيِ چين مي زيد، شستي گردنده چون شست انسان دارد كه با آن شاخه خيزران را از برگ تهي مي كند. پندا روزي 12 ساعت به خوردن ِ برگ خيزران مي پردازد. اين جانورِ زيبا، شاخه خيزران را با تردستي از لاي شست خود گذرمي دهد و با اين كار، برگهاي آن را از شاخه جدا ميكند.
شستِ پندا، وامانده استخوان ِ پشت بندِ دست آن جانور است كه پندا آن را اندك اندك براي برگ چيني بكار برده است و اكنون به شستي درشت بااستخوان و ماهيچه خويش روي گردانده است.
نمونه اين چگونگي را در گياهان نيز مي توان ديد. گل مرداب، مانندبسياري از گلهاي ديگر، غنچه اي گشوده دارد كه در بر گيرنده تخمكهاي آن است. اين غنچه در گياهان بيشتر براي پايبانيِ تخمك ها و نيز فراخواني پروانه ها براي گرده افشاني بر آمده است، اما گل مرداب غنچه خود را براي شكار به كار مي برد.
اين گياهِ گوشتخوار، لاله غنچه خود را از شهدي شهوت انگيز نيمه پُر ميكند تا پروانه ها و زنبوران را به هواي خوردن آن شهد به درون كشد. سپس هنگامي كه پروانه اي به درون غنچه پا مي نهد، گل مرداب دهانه غنچه رامي بندد و مهمان را مچاله مي كند و همه شيره تن او را مي مكد و با بازگشايي غنچه خود، تفاله وامانده شكارِ را در دسترس باد و زنبورها مي گذارد و به هواي شكاري ديگر شهد افشاني مي كند. بلند برگي كه در دهانه غنچه اين گل، فرودگاه پروانه است، رويه اي نرم و لغزنده دارد كه شكار را به درون لالهِ گل مي رواند و از بازگشت آن جلوگيري ميكند.
چون بيشتر گلها لاله اي شهدآگين و بي خطر دارند، پروانه ها و مگس ها و زنبوران بسيار آسان، بی توجه به خطری که اين گل براي آنها دارد، به تور گل مرداب كه از غنچه زيبا و فريبنده خود تور شكار ساخته است مي افتند. اين ترفند، راه تازه اي براي گل مرداب دربهره وري ِ بيشتر و بهتر از طبيعت پديد آورده است و اين گل مي تواند بوسيله آن در زماني اندك، خوراكي سرشار از پروتئين و ويتامين هاي گوناگون بدست آورد.
كاركردِ اُرگان هاي تن را نمي توان دليل برآيش آنها دانست زيرا دگرگون شدن نيازهاي زيستبومي گاه نقش اين ارگان ها را تغيير مي دهد. نمونه اين چگونگي در انسان، شيوه كاربرد مغز است. مغز جانوران ابزار گره گشايي ازگرفتاري هاي روزمرهِ زيستبومي ست تا آنان خوراك و نوشاك و پوشاكِ موردنياز خود را در گستره زيستي ِ خود فراهم كنند. از اينرو، مغز را پلي ميان جانوران و جهان مي توان پنداشت: چراغي كه با نمودن راه و چاه، گذر ازدشواري ها را آسان ميكند.
اگر چه مغز انسان نيز چون ديگر جانوران ابزار ِ ماندگاري اوست و براي واگشودن چيستان هاي روزمرهِ زيستبومي برآمده است، اما انسان آن را براي گشودن رازهاي ديگري نيز بكار مي گيرد و هماره در پيِ شناسايي چيستيِ هستي و گوهر پديدارهاي جهان است.
با آنكه هماره پويي و ذات جويي ِ انسان، دستاوردها و جستاوردهاي فراواني داشته است و چنين مي نمايد كه اين چگونگي انسان را از جرگه جانوران جدا كرده است، اما اينهمه را نمي توان گواهي بر برتريِ انسان برديگر زيندگان و يا ره يافتگي و بهروزي او دانست.
اگر چه انسان ِ كنوني بسي بيش از پيشينيان ِ خود مي خورد و مي نوشد ومي پوشد و مصرف مي كند، اما گرفتاري هاي اساسي او همچنان گرفتاري هاي انسان آغازين است: بيماري، جنگ، زلزله، خشكسالي، گرسنگي، هراس،زورگويي، غارت، ناآگاهي از آينده و ناتواني از پيش بيني رويدادهاي آن،ناپايداريِ هستي و مرگ، چندي از اين گرفتاريهاست كه در سراسرِ تاريخ انسان با وي بوده است و امروزه نيز كه انسان زمين را دهكده جهاني مي نامد وآهنگ ِ سفر به ستاره هاي دور را دارد، باز با همه اين گرفتاري ها بيشتر ازهميشه دست به گريبان است. بنابراين دستاوردها و جُستاوردهاي انسان رانميتوان نشانه هاي پيشرفت او دانست. انسان كنوني همان گونه بي اختيارمي آيد و ميرود كه نياي جنگل زي او و همانسان با واهمه هاي بي نام و نشان سر مي كند كه آنان مي كردند.
توانايي كاربردِ ارگان هاي بدن در پرتو نيازهاي زيستبومي سبب مي شودكه برآيش شناسان نتوانند نقش زيستياري هر برآيه را دليلِ برآيش آن بدانند. در حقيقت اگر كاركرد كنوني عضوي را هدف نهايي برآيش آن بدانيم، ناگزيربايد برآيش هستي را هدفمند دانست. نگرش سازگاري گرايانه، گرفتاري اساسي ِ ديگري نيز دارد كه آن ناتواني از پاسخ يابي براي چراييِ برآيشِ پديده هاي زيانمند، مانندِ ياخته هاي سرطان زاست. اين ياخته ها نه تنها زيستيار نيستند كه آشكارا به زندگي دارندگان خود پايان مي دهند.
(دنباله دارد.)
¤ ۱۱:٢٤ ق.ظ ابراهيم هرندى
شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۳
ديباچه ای بر برآيش شناسی
۱۴. وانهادهاي برآيشي
تن و جان انسان، وامدارِ برآيندهاي برآيشيِ جانوراني است كه پيش از او بر روي زمين مي زيسته اند. در حقيقت، تنها ويژگي اي كه كالبد انسان را ازديگر زيندگان جدا مي كند، افراشتگيِ تن وي و بزرگيِ حجمِ مغزش در پيوند با وزنِ بدن اوست. گذشته از همگوني هاي كالبدي، نيازهاي اساسيِ انسان وديگر جانوران نيز همانند است، مانند؛ نيازِ به هوا، آب، خوراك، پوشاك وآفتاب. نيز، تنِ انسان همانگونه دستخوشِ دستبردِ ميكروب ها و ويروس هاى گوشتخوار مي شود كه كالبدِ جانوران ديگر.
بنابراين، همه جانوران در پيوند با سازه هاي اساسيِ زيستي، سرنوشت ِمشتركي دارند و زيانباريِ هر يك از اين سازه ها، همه جانوران را در بر مي گيرد. دامنه اين سرنوشت را مي توان تا گياهان نيز گسترد، زيرا كه نابوديِ هريك از سازه هاي اساسيِ زيستي، آنها را نيز در بر مي گيرد. براي نمونه، آلودگيِ آب و هوا، همه زيندگان را مي آلايد و نيز اگر اين آلودگي تنها گياهان را نيزآسيب زند، پس از چندي با خوردنِ آن گياهان، جانوران نيز گرفتارِپي آيندهاي اين چگونگي خواهند شد.
برآيندهاي برآيشي در هر زينده، با چشمداشت به بخش هاي تنِ آن زينده شكل مي گيرد. از اينرو، مهندسيِ ساختارِ تن هيچ موجود زنده ای ويژه آن زينده نيست. اين چگونگي بدان مي ماند كه خانواده اي، خانه كُهنِ خويش را در هر دوره با توجه به نيازهاي هر نسل در آن دوره سازگار كند. چنين خانه اي شايد براي هيچ نسلي از آن خانواده دلپسند نباشد، اما نياز آنان به مسكن را برمي آورد. اينگونه است تن و جانِ هر زينده كه بسياري از توانايي هاي آن درراستاي نيازهاي پيشين شكل گرفته است و اكنون يا بيهوده است و يا به كار ِ ديگري گرفته مي شود. اين چگونگي نمونه هاي زيادي در تن و جانِ انسان دارد كه هريك يادگارِ جانوري جنگل زي در يكي از دوره هاي برآيش هستي ست. در پيوند با تن، مي توان از واكنش هاي دفاعيِ فيزيولوژيكِ انسان دربرابرِ رقابت و يا خطر ياد كرد.
فيزيولوژي بيشتر جانوران در رويارويي با خطر، دستخوش دگرگوني هاي چندي ميشود تا يا آن جانور را به ستيز با آن خطر وادارد و يا به گريز از آن. اين خطر براي پستانداران با افزايشِ قند و فشارِخون و نيز تپش ِقلب، كوريِ اشتها، افزايشِ بيداري و هشياري و در هم فشردگي ماهيچه هاي بدن همراه است تا پستاندار با همه نيروي خود بستيزد و يا از آن بگريزد.نمناك شدنِ پوستِ تن و بويژه كف ِ دست ها در ميمون ها براي اين است تا اين جانوران بتوانند با تردستي از درختان بالا روند و از خطر بگريزند. همه اين واكنش ها در جنگل بجا و سودمند است اما انسان كنوني نمي تواند با گريختن و بالا رفتن از درخت از خطرهاي زندگي امروزي بگريزد.
با اين همه هنوز نيز انسان در هنگام رويارويي با هرآنچه كه وي آن را خطرناك مي پندارد، قلبش به تپش مي افتد و فشارِ خونش بالا مي رود و كفِ دستهايش عرقناك ميشود.
نمونه رواني اين چگونگي شكلک هاي گوناگون ِ صورتِ انسان درحالت هاي گوناگون است. جانورانِ درنده در زمان روبرو شدن با شكار و يادر هنگام ِ ستيز با درندگانِ ديگر، نيش ِ خود را به نشانه خشم باز مي كنند تا دندان هاي تيز و بُرنده خود را به شكار بنمايند و آن را از آهنگِ فرار بازدارند و يا با چنين كاري در برابرِ حريف، او را بترسانند و از ميدان بدركنند. اين ترفندي رواني ست كه جانوارنِ درنده با آن مي توانند بدون ِكاربُرد انرژي يا از شّرِ جانور ِ زورمند ديگري برهند و يا شكار را در جاي خود از ترس ميخكوب كنند تا ناگهان از جاي خود بر نجهد و بگريزد. انسان نيز در زمانِ ستيز با ديگران چنين مي كند اما چنين كاري براي وي سودي ندارد زيرا وي نه دندان هاي درنده و برنده ای دارد و نه زهري كه حريف را- كه هميشه نيز فردِ ديگري ست ـ بترساند. اين كردار، يادگاري كهن از نياكان جنگل زي و خونخوار ماست كه مليونها سال پيش در سرزمين هاي ترسال مي زيسته اند.
بسياري از ايماها و اشاره ها و شكلك هاي انسان امروزي ريشه درگذشتهِ برآيشي جانورانِ ديگر دارد، اما امروزه با از دست دادن ِ نقش زيستياري خود، هر يك از اين شكل ها تنها نمادي از حالتي انساني ست. انسان براي نشان دادن ِ تنفر خود از كسي، چيزي و يا رويدادي، گونه هاي خود را بالب ِ بالايي خود بر مي كشد به گونه اي كه لب بالايي به بيني نزديكتر مي شود وچشم ها نيمه بسته مي ماند. اين شكل در هنگام استفراغ كردن نيز پديد ميآيد و در بسياري از جانوران نشانه بيرون ريختن غذاي آنهاست. در حقيقت،انسان نيز با نشان دادنِ چنان شكلكي، ناخودآگاه مي گويد كه تنفرِ من از اين چگونگي چنان است كه حالت استفراغ به من دست داده است. البته جانوران چنان حالتي را در هنگام دلزدگي بخود مي گيرند، اما اين حالت براي انسان شكل نماديني بخود گرفته است و كمتر كسي نيز از ريشه فيزيولوژيك ِآن آگاه است.
انسان مانند ديگر جانوران، وامدارِ ويژگيهاي كالبدي و كرداري ِ پيشينيان خويش است، اما اين ويژگي ها را با توجه به نيازهاي خود در هر دورهِ برآيشي،كاربردي تازه مي دهد. اين چگونگي براي اين است كه رويدادهاي برآيشى روندي بسيار كُند و واكنشي دارد كه هميشه در پرتو برآيه هاي پيشينِ هرزينده با چشمداشت به توانايي هاي وي شكل مي گيرد. اگر زينده اي بتواند بهره بيشتري از آنچه كه دارد، برگيرد و هر يك از عضوهاي بدن خود را چند كاره كند، توان ِ ماندگاري خود در جهان را بيشتر مي كند. چنين است كه هرگز در طبيعت، زيستارِ چند ياخته اي تازه اي كه هيچ خويشاوندي و پيوندى برآيشي با زيندگان ديگر نداشته باشد، پديد نمي آيد.
يكي از پديدارهاي شگفت ِ هستي، همگوني ساختاريِ پوست نرينه و مادينه هر زينده است. اين چگونگي در انسان سبب شده است كه مردان نيز داراي پستان هاي بيهوده و بيكاره باشند. اين پستان ها هيچ سودي ندارد و رويش آنها براي اين است كه پوستِ تن زن و مرد از روي الگوي برآيشيِ همانندي شكل گرفته است و چون زن زينده اي پستاندار است مرد نيز به ناگزير جاي پستان بر روي پوستش آشكار است، اما اين پستان هاهيچ گونه كاركردي ندارد.
البته اين سخن بدان معنا نيست كه پوست ِ تن انسان تن پوشي زنانه است زيرا اين تن پوش جاي خالي ِ آنچه را كه در تن زن وجود ندارد، بدرستي نپوشانيده است. از اينرو ياخته هاي وسوسه گر و اوج آور ِ جنسي در زنان در جاي خود نيست و زن مي تواند بدون آميزش با مرد، به اوج ِ كامجويي جنسي برسد.
اين چگونگي زيست شناساني را كه لّذتِ كردارهاي جنسي را پاداشي براي همگون سازي (توليد ِمثل) مي دانند، با گرفتاري روبرو مي كند زيرا اگرزينده اي بتواند بدونِ درگيري و آميزش با جنس ِ ديگر، اين پاداش را بدون پذيرش نطفه بگيرد، اين پيش پندار نادرست مي نمايد.
(دنباله دارد)
¤ ٤:۳٩ ق.ظ ابراهيم هرندى
