گُـــــوبــاره


غزل


در آسمان جان تو، پرنده پر نمی زند
نسيم ره نمی برد، ستاره سر نمی زند

خموش و خُرد و خاكی است خيالِ بي خيالی ات
شبی ست كز ورای آن، سپيده در نمی زند

سياهی است و خامشی، سياهی و فرامشی
خيالِ بی تــــــرانه تــن به شـــعرِ تــر نـــمی زند

سپيـــــده ره نمی برد به تنـگنای خامشی
ستاره سر به بام شام بی سحر نمی زند

نمی زند هماره پر، نمی برد به اوج سر
دلی كه جز برای بام و بوم و بر نمی زند

چگونه وانهد گِلی، زخويش وارهد دلی
كه باده از شكوفه های شعله ور نمی زند

فتاده مرغِ خانگی، بدام ِدام و دانِگی
ز دردِ بی هوايی است پر اگر نمی زند

مگو زخويش بيخودی، كه تا نشان دهی خودی
در آســــــــمانِ جــــــــان تو پرنده پر نــــمـی زند

***

ابراهيم هرندى

پشت سر نيست فضايى زنده


شور بختانه بسيارى از روشنفكران ما چنان شيداى گذشته آرمانى خويش اند كه با چشم پوشى از رويدادهاى چند دهه گذشته، خود را – شايد – بى كه بدانند همراى و همپاى خرافه و خامی نموده اند. شايد اين چگونگي از آنروست كه فرهنگ هر جامعه داغى بر جان هر پرورده خود مى نهد كه تعريف كننده جهان او مى شود. نسلى كه پيش از انقلاب در ايران بار آمده است، شايد – بى كه بداندـ چنين داغی بر دل و جان دارد و پاسدار سنت ها و ارزش هاى دست و پاگيرى ست كه كار ما را در كنار آمدن با دنياى مدرن دشوارتر مى كند. اين نسل، عاشق ايران است و از ايران و فرهنگى می گويد و می نويسد که هرگز وجود نداشته است.

خوشبختانه نسلى كه پس از انقلاب باليده است، اين گرفتارى را ندارد. اين نسل پيوندهاى عاطفى اى را كه نسل پيش تر با ايران و اسلام داشت ندارد و آسود ه و آسان تر با اين دو گفتمان تا مى كند. نگاه كنيد به كارهاى مهدى خلجى و ديگر جوانان روشن انديشی که بى باكانه با آيين و هويت و اسلام و ايران درگيرمى شوند و بى پرده بی پروا آنچه را كه مى پندارد مى گويند و مى نويسند. من اين روند را به فال نيك مى گيرم. چرا كه با زنده ياد سهراب سپهرى همگمانم كه:

پشت سر باد نيست فضايى زنده
پشت سر مرغ نمى خواند
پشت سر باد نمى آيد
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است پشت سر روى همه فرفره ها خاك نشسته است
پشت سر خستگى تاريخ است
پشت سر خاطره موج به ساحل، صدف سردِ سكون مى ريزد.

ابراهيم هرندى

ديپلم امامت!

 

چند روز پيش دولت سوئِس اعلام کرد که از اين پس ائمه جماعات مساجد سوئِس بايد دوره آموزش شهروندی اين کشور را بگذرانند.  کشورهای دِيگراروپايی نيز در چند ماه گذشته با وضع مقرراتی اِين چنينی برآن شده اند که شناخت بيشتری از  مسلمانان مسجدی کشورهای خود بدست آورند و آنان را از نزديک بپايند. در بعضی از اين کشورها, دولت شرايط بسيار دشواری برای  پيش نمازشدن و اقامه امامت  در نظر گرفته است . می گويند که درآلمان امام جماعت نخست بايد در آزمون زبان پيروز شود و سپس امتحان شهروندی بدهد. در انگليس هم گويا در آينده نزديک پيش نماز هر مسجد بايد دارای ديپلم امامت باشد. 

 

با اين حساب جهان اسلام در آينده ای نه چندان دور، دارای ائمه و مجتهدين رنگ و وارنگ فرنگی خواهد شد. تاکنون احاديث و روايات از زبان سيد طاووس و شهيد ثانی و مجلسی و مجتهد شبستری نقل می شد. از اين پس بايد منتظر کرامات و روايات سيد پاريسی و شهِيد لندنی و آيت الله دانمارکی و مستر مجتهد منچستری هم باشيم.   نيز بايد ديد که اين احاديث و روايات درباره فوايد گياه خواری و ازدواج با همجنس و مسايل اين چنينی و آنچنانی چه خواهند گفت.

 

زمانی که تازه به اين شهر آمده بودم در معنای نامش مانده بودم و هرچه بيشتر می گشتم، کمتر می يافتم. گره کار در اين بود که من معنای نام بيشتر شهرها و آبادی ها را از روی نام  امام زاده های آنها در می يافتم؛ فی المثل می دانستم که قاسم آباد از برکت حضور امام زاده قاسم  آباد بود ويا شهرضا  به خاطر گل وجود مرقد حضرت شاه رضا. مشهد که ديگر تکليفش روشن است. اما اين  شهرِ به اين درنددشتی يک امام زاده بی غيرت هم نداشت . البته هنوزهم ندارد اما با وضعی که پيش آمده  در آينده اين کمبود برطرف خواهد شد.

 

امروز می فهمم که اين شهر را  بنام همان لندهوری که برای نخستين بار در اين محل نمورِ جاخوش کرد و خشت بنای آن را نهادِ، نام گذاری کرده اند و امروز اين نام براثر مرور زمان "لندن" خوانده می شود.   

 

 

........................

 

*  بعضی شهرها نام های ساده و معنی داری دارد مانند سده که از سه تا ده به هم چسبيده تشکليل شده است و يا مياندوآب که ميان دو رود پر آب نشسته است. البته آباده هم بد نيست گر چه هنوز معلوم نشده است که کجاش آباده؟ ولی بهر حال بهتر از شيراز است. آخه اينم شد اسم؟ آدم اسم يک شراب بدمزه استرالِيايی را روی شهر به آن خوبی می گذارد؟

 

 


ابراهيم هرندى

نيمه پنهان ِ ما


براستى كه چه زود دير مى شود! چند روزى وبلاگ نويسى را كنار گذاشته بودم و امروز مى بينم كه اين چند روز به چند ماه كشيده شده است. در اين چند ماهه حتى حوصله خواندن سرزدن به وبلاگ هاى ديگران را هم نداشتم. امروز كه گشت و گذارى در دنياى وبلاگ ها داشتم، نكته اى به ذهنم رسيد كه بد ندانستم آن را با شما در ميان بگذارم و آن نكته اين كه مى توان از داده هاى برخى از وبلاگ هاى فارسى در بررسى ذهنيت فردى ايرانيان بهره جست. منظورم در اينجا وبلاگ هايي ست كه نويسندگان آنها، انديشه ها، آرمانها، پندارها و گمانه هاى فردى خود را بى هيچ چشمداشتى به "جهات اربعه" ، بى پرده و بى پروا به نمايش مى گذارند. اين نوشته ها مى تواند زمينه ساز بررسى گستره هميشه پنهان ِ ذهنيت خصوصى ايرانى گردد. اين بررسى مى تواند بسيار پركشش و آموزنده باشد زيرا كه گستره انديشه هاى فردى در سرزمين ما هماره گستره اى ممنوعه بوده است. چنين است كه ما هيچ روايتى فردى و خصوصى در هيچ حوزه اى از فرهنگ و ادبياتمان نداريم. در حقيقت مى توان گفت كه فرهنگ مكتوب ايرانى، فرهنگ قومى ايرانيان است و چون فرد هرگز در اين فرهنگ جايى نداشته است، به ناگزيز رد پايى از او نيز در اين تاريخ ادبيات اين فرهنگ نمى توان يافت. در اين فرهنگ حتى حديث نفس ها و كشلول هاى خاطره هاى فردى نيز زبان فرهنگ قومى ست.

به گمان من وبلاگ نويسى براى نخستين بار اين امكان را پديد آورده است كه گروهى با نام هايى مستعار، انديشه ها، آرمان ها، باورها، و آرزوهاى فردى خود را از خلوت خويش، با ديگران در ميان بگذارند. اين گونه وبلاگ ها بيشتر دستكار جوانترهاست كه فارغ از بندهاى نام و نشان مى نويسند و در نوشته هاى خود فرهنگى را كه زمينه ذهنى آنان را مى سازد به خواننده نشان مى دهند. نوشتارهاى اين وبلاگ ها اطلاعات غير مستقيمى درباره چگونگى كاركرد ذهنيت فردى قشرى از ايرانيان را در اختيار ما مى گذارد.

كردارشناسان برآنند كه هرانسان تنها زينده اى ست كه هر نفرش مى تواند چند نفر باشد. يعنى كه انسان مى تواند هنگام شناس باشد و در هرجا با توچه به ويژگى هاى زمانى و مكانى، نقش ويژه اى بازى كند؛ جايى زبردست باشد و جايى زيردست. جايى مادر و جايى دختر. گاه آموزنده و گاه آموزگار.

از ديدگاهى، كردارهاى چند گانه انسان را مى توان به دو دسته بخش بندى كرد؛ فردى و فرهنگى. البته چنين دسته بندى كار درستى نيست واهل فن را به واكنش وا مى دارد، اما هدف من در اينجا نوشتن در اين باره نيست. مراد از اين دسته بندى، مقدمه چينى براى سخن ديگرى ست. بله. من ِ فردى و من ِ فرهنگى كه به آنها ضمير ناخودآگاه فردى و قومى هم گفته اند، گرفت و دادى شگفت با يكديگر داردند كه پرداختن به چم و خم آن زمانى دراز مى خواهد و ما را از موضوع سخن پرت مى كند. يكى از پيوندهاى ميان اين دو من، اين است كه هرچه جامعه بازتر و آزادتر باشد، كشش، كوشش و كمكش كمترى ميان كردارهاى فردى و فرهنگى هر شهروند است. از آنجا كه جامعه باز، آزادى هاى فردى را ميدان مى دهد، بسيارى از شهروندان، مى توانند آزادانه ـ تا جايى كه آزادى ديگران را خدشه دار نكنند ـ پى گير آرزوها، آرمانها و خواهش هاى خصوصى خويش باشند. در چنين جامعه اى حقوق فردى، پشتوانه آرمانخواهى هرفرد است و آنچه كه فرد را از دستيابى به بسيارى از خواهش هايش باز مى دارد، نداشتن ثروت است و نه دخالت دولت.

در جوامع بسته، منِِِ فرد و من فرهنگى وى آنچنان با هم بيگانه اند و از هم دور، كه هر يك ديگراى را به پوزخند و يا نيشخند مى نگرد. در اين جوامع، كردار هر فرد به حوزه هاى خصوصى و همگانى تقسيم مى شود. حوزه خصوصى، خانه آرمانهاى فردى و خواهش هايى ست كه گاه فرهنگ همگانى، پاسخگويى بدانها را ناروا و ناشايسته مى داند. فرهنگ جامعه بسته، آنچنان راه را بر آرمان ها و آرزوها و خواهش هاى فردى مى بندد كه بيشتر افراد ناگزيراز سركوب و منكوب كردن آنها مى شوند. در چنين جامعه اى بيشتر افراد هميشه در حال تظاهر به سرسپارى كردارهاى مجازند. اين چگونگى را در همه زمينه هاى زندگى ايرانى مى توان ديد و چون وبلاگ نويسى نيز يكى از اين زمينه هاست، بسيارى از وبلاگ ها و سايت هاى خصوصى بلندگوها و غرفه هاى ضمير ناخودآگاه قومى ست. در اين پايگاه ها، فرد غايب است و ما با چشم اندازى فردى رويارو نيستيم. اين سخن بدين معنا نيست كه كار نويسندگان اين سايت ها بى ارزش است، بلكه هدف من در اينجا پرنما كردن گروه ديگرى از وبلاگ نويسان است كه با نگارش بى پرده انديشه ها و انگاره ها ى خود، بخشى از گستره پنهان ذهنيت ايرانى را بر ما آشكار مى كنند. گفتنى ست كه محتوى نوشتارها ى بسيارى از اين وبلاگ ها بى ارزش و گاه حتى چندش آور است.

اين گستره، اى بسا كه پنهان بهتر.


ابراهيم هرندى

پيوندها:
Free counter and web stats